کتاب قرن‎‎

يک كتاب فروشی : يک ماه ، يک رمان

بربلندیهای بادگیر عشقی تلخ و انتقامجو سایه می‌گستراند


نهمین معرفی کتاب‌قرن یکی از عجیب‌ترین٬ پرشورترین‌ و به یادماندنی‌ترینهای ادبیات جهان:


بلندیـهای بادگیـر

« عشـق هرگـز نمی‌میـرد »

شاهکار بی‌نظیر و تنها رمان

امیلی برونته

(۱۸۱۷ـ ۱۸۴۸)


« نیروی او بی‌همتاست٬ او می‌تواند زندگی را از بند حقایق برهاند. به چند ضربه‌ی قلم جان هر صورت را چنان می‌نمایاند که به کالبد آن نیازی نماند٬ با صحبت از خلنگزار باد را به وزش و رعد را به غرش در می‌آورد
ویرجینیـا وولف (درباره امیلی برونته)/ با سپاس از مهدی غبرائی

«از شدت ترس و ناراحتی از خواب پریدم. صدای وزش باد و بوران و برف بوضوح به گوشم می‌رسید. در اثر وزش باد شاخه‌ی درخت کاج مجاور پنجره مرتبا به شیشه می‌خورد... دستم را از قسمتی از پنجره که شیشه‌ی آن شکسته بود بیرون بردم تا آن شاخه را بگیرم. ولی به جای آنکه دستم با شاخه‌ی درخت تماس پیدا کند انگشتانم در میان انگشتان سرد و یخزده‌ی دست کوچکی گرفتار شد.
ترس و وحشت بی‌اندازه‌ای مرا فرا گرفت. کوشیدم دستم را عقب بکشم ولی آن دست مرموز انگشتانم را محکم چسبیده بود و رها نمی‌کرد. در همان حال صدای التماس‌آمیز و رعشه‌آوری به گوشم رسید: «بگذار داخل شوم! بگذار داخل شوم!»
...از پشت پنجره به طور مبهمی قیافه‌اش را می‌دیدم. صورت ظریف و بچگانه‌ای داشت...»

برگرفته از رمان بلندی‌های بادگیر / اثر امیلی برونته / مترجم علی‌اصغر بهرام‌بیگی / نشر نو با همکاری انتشارات جامی

قهرمان‌های دورنمات

برخلاف قهرمان‌های بعضاً تر و فرز و خوش قیافه‌ی رمان‌های پلیسی امریکایی، و برخلاف قهرمان‌های تر و تمیز و زیرک رمان‌های پلیسی اروپایی، بازرس‌های دورنمات گروهی پیرمرد رو به موت درب و داغان هستند ـ سرطانی، کله شق و همچون گربه‌هایی در کمین موش. افرادی در انتظار مرگ اما سرشار از شور زندگی. پیرمردهایی که هم حد و مرز خود را می‌شناسند و هم حد و مرز کارشان را.
دورنمات خصوصیات کارآگاهان رمان‌ پلیسی را می‌شناسد اکثراً تنها هستند و تکرو؛ ...و برخلاف همکاران امریکایی و اروپایی‌اش، بازرس‌های خود را در حین کارشان گرفتار زن و عشق نمی‌کند.
این قهرمان‌ها دو هدف را دنبال می‌کنند. اول وفاداری به عهدی که با خود یا دیگران بسته‌اند و در این ارتباط ، اثبات توانایی‌های خویش.
هدف دوم ترک واقعیت‌های حقیر و علی‌الظاهر قابل محاسبه و پا گذاشتن به سرزمین امکانات و سپردن خود به دست تصادف است.
قهرمان‌های دورنمات انسان هایی‌اند با خصوصیاتی دوگانه. از سویی ساده لوح و از سوی دیگر دنیادیده و با تجربه؛ از سویی اسیر دست مرگ و از سوی دیگر اسیر نعمات زمینی و شکم. از سویی در پی برقراری عدالت و از سوی دیگر قانون‌شکن و به عبارتی فاسد، که دست به هر دوز و کلکی می‌زنند تا عدالت را به سبک و سیاق خود اجرا کنند.
مانند اکثر رمان های‌پلیسی، در آثار دورنمات نیز مبارزه‌ی بین خیر و شر موضوع اصلی است؛ اما دورنمات عمقی مذهبی ـ اسطوره‌ای به این مبارزه می‌بخشد.
حتی تنهایی این مبارزان هم تنهایی قهرمان‌هایی اسطوره‌ای است ـ نه زنی، نه فرزندی، نه پایبندی به عشقی، و حتی نه حسرت عشقی.
مبارزان دورنمات هم انگار متعلق به این دنیا، یا حداقل متعلق به آن دنیای آشنای رمان‌های پلیسی نیستند:بازرس‌های بیمار و محتضر، افسرده بی‌حوصله.
قهرمان‌های او گرچه به سبک همکاران اروپایی و امریکایی‌شان با فرد یا جنایت‌های سازمان‌یافته می‌جنگند، اما مبارزه‌ی اصلی آنها علیه حماقت این دنیاست، علیه بی‌عدالتی در مفهوم گسترده‌ی آن. دورنمات فراتر می‌رود و مبارزه را، که در مواردی مضحکه می‌شود، تعمیم می‌دهد. علیه بورژوازی اروپا، علیه شیوه‌ی زندگی و درک زیبایی شناسانه‌ی سرمایه‌داری، علیه زد و بندهای بین المللی، علیه قانون، که در کور بودن خود، گاه به کمک تبهکاران می‌آید.

پانصد فرانک پیش پرداخت برای کتابی که اصلاً وجود نداشت

دو رمان قاضی و جلادش و سوء ظن طی سال‌های ۱۹۵۰ تا ۱۹۵۲ نوشته شده‌اند. نیاز مالی دورنمات به دلیل بیماری او و همسرش ـ سبب خلق این دو اثر و شروع آثار بعدی دورنمات در زمینه‌ی ادبیات پلیسی شد.
نوشته‌اند وقتی دورنمات با ۵۰۰ فرانک پیش پرداخت برای این دو کتاب به منزل رفت، همسرش تصور کرد که پول را دزدیده است.
دورنمات بعدها گفت ناشری نمانده بود که به او زنگ نزده باشم و کتابی را که اصلاً وجود نداشت، پیشنهاد نکرده باشم.
این دو کتاب به صورت پاورقی در بئو باختر چاپ شد و بعدها دورنمات نوشتن رمان‌های پلیسی را ادامه داد.
دورنمات در ساخت بنای رمان های پلیسی خود، از اصلی شناخته شده نزد پلیسی نویسان صاحب نام ( ژورژ سیمنون، رایموند چندلر، داشیل هامت، آگاتا کریستی، آلن پو و دیگران) پیروی کرده است: مبارزه بین خیر و شر، بین نیک و بد؛ این سو کارآگاهی و پلیسی،آن سو تبهکاری و تبهکارانی.
دورنمات فقط پلیسی‌نویس نیست؛ نمایش‌نامه می‌نویسد. نمایش‌نامه به صحنه می‌برد،مقاله وفیلم‌نامه می‌نویسد و نقاشی می‌کند. پس این انتظار که نوشته‌های او در زمینه‌ی رمان‌های پلیسی با نوشته های سایر همکارانش در این حوزه متفاوت باشد، انتظار بی‌جایی نیست.

آن دورنمات که رمان می نوشت


گفتگــوی روزنامـه اعتمـاد با س.محمود حسینی زاد - مترجم آثار فریدریش دورنمات



Labels:

سـوءظــن

چندسال پس از جنگ دوم جهانی ، بازرس برلاخ ، بستری در بيمارستان ، پی می برد كه پزشكی ‌ازدار و دسته‌ی جنايتكارهای نازی، اكنون در سوئيس درمقام‌ پزشكی صاحب ‌نام به جنايت هايش ادامه می‌دهد. برلاخ كه با مرگ فاصله ای ندارد بايد تكليف اين سوءظن را روشن‌كند.
دورنمات‌ دراين ‌رمان‌ شخصيت‌هایی ‌آفريده است كه گویی ازدل افسانه ها و اسطوره ها بيرون آمده اند.
پشت جلد رمان سوءظن/ فريدريش دورنمات/ س.محمود حسينی زاد/ نشر ماهی/ چاپ اول،
بهار86

Labels:

...

فرازهائی از زندگی پاندیت گانش
« مشتمالچی عارف»
زاده ذهن و.س نایپـل
(نویسنده هندی تبار انگلیسی زبان و برنده جایزه نوبل)
یک مثل فرانسوی میگه: طرف انگشت تو دماغ برنده شد؛ یعنی بی هیچ زحمتی شاهد مقصود را در آغوش گرفت.الغرض شاید این حکایت مشتمالچی عارف ما باشد!
هزاران کیلومتر دور از هندوستان بزرگ در شمال شرقی ونزوئلا در کشوری کوچک به نام ترینیداد و توباگو که حدود نیمی از جمعیتش هندیان مهاجر هستند "رامسوماییر گانش" چشم به جهان گشود و میان جمعیت هندیان دور از وطن خواست که عارف شود و شد اما شرط می بندم که خود نمی دانست دست تقدیر تا کجا بالایش می برد!
گو اینکه از ابتدای امر تیزهوشانی بودند که در ناصیه اش آینده ای درخشان می دیدند.و خود نیز کم و بیش می دانست که به این دنیا آمده تا کارهای بزرگ بزرگ بکند!

پایم داغ بود و باد کرده بود و دم به دم دردناک تر می شد. پرسیدم:«آخر چه خاکی بریزیم تو سرمان؟»
مادرم گفت:«چه خاکی؟ چه خاکی؟ یک خرده به پا مهلت بده هرگز نمی فهمی بعدش چی میشه.»
گفتم:« اما من می دانم. پای خاک بر سر از دستم می ره.»
مادرم آن شب پایم را با مخلوط گل وگچ بست.
دو روز گذشت، مادر که دیگر نگران شده بود گفت:« یه کم جدی شده. حالا فقط گانش به دردت می خوره، پسر.»
«گانش دیگر چه زهرماریه؟»
این سؤالی بود که قرار بود خیلی ها بعدها بکنند.
مادرم ادایم را در آورد:« این گانش کیه؟ این گانش؟ ببین این روزها چی یاد بچه ها می دن. پات صدمه دیده و درد می کنه، باز طوری از این مرد حرف می زنی که انگار پدرشی، در صورتی که این مرد جای پدر توست.»
گفتم:«خوب کارش چیه؟»
« آه، مردم را معالجه می کنه.»
محتاطانه حرف می زد و من حس می کردم که دلش نمی خواهد چندان درباره گانش حرف بزند...


برگرفته از رمان مشتمالچی عارف/ اثر و.س نایپل/ ترجمه مهدی غبرایی/ نشر ققنوس

Labels:

(مشتمالچی عارف (هفتمین رمان کتاب قرن


اثر جذاب وشیرین و .س نایپل نويسنده انگلیسی هندی تبار و برنده جایزه نوبل ادبی سال ۲۰۰۱؛ به ترجمه شیوا و روان مهدی غبرائی مترجم توانای کشورمان و معرف نايپل و آثارش در ايران


( این اثر در کتابفروشی ما همراه باcd صوتی از سه بخش اول رمان عرضه می شود؛ امید اینکه این ابتکار کتاب قرن در معرفی بیشتر کتاب مؤثر افتد! باید اضافه کنم این اقدام کمک خواهد کرد دوستداران ایده ما در راستای هدف یک ماه / یک رمان با هم هماهنگ تر شوند و از آن مهمتر جادوی بلند خواندن است که اگر وزین و زیبا خوانده شود دیگرانی را نیز جذب رمان خواهد کرد درست آنچه آرزوی همه ماست!)


Labels:

« !من شوایک هستم »

یک دوران بزرگ نیازمند مردان بزرگ است. قهرمانان ناشناخته بی‌سرو صدائی وجود دارند که افتخارات ناپلئون را کسب نکرده‌اند و مثل او وارد تاریخ نشده‌اند. معهذا خصوصیات روحی آنها به حدی غنی و پرمایه است که حتی اسکندر کبیر را تحت‌الشعاع قرار می‌دهند. امروز در خیابان‌های پراگ به مردی با سر و وضع نامرتب بر‌می‌خورید که خود نمی‌داند چه نقش مهمی در تاریخ این دوران بزرگ جدید ایفا کرده است. آرام به راه خود می‌رود بدون اینکه مزاحم کسی بشود و یا اینکه روزنامه‌نگاران برای مصاحبه مزاحمش بشوند. اگر اسمش را بپرسید کاملاً راحت و بدون تصنع جواب می‌دهد: « من شوایک هستم ...» و این مرد کم حرف و بد لباس، کسی نیست جز « شوایک سرباز پاکدل » سابق، جنگجوی قهرمان و شجاع که در زمان سلطه اتریش نامش مدام بر سر زبان اهالی بوهم بود. قهرمانی که بدون شک از عزت و افتخار او در جمهوری تازه چکسلواکی کاسته نخواهد شد.
من شوایک سرباز پاکدل را بسیار دوست دارم و با نقل ماجراهای او در جنگ بزرگ مطمئن هستم که علاقه و اشتیاق فراوان شما هم به این قهرمان ناشناس و فروتن جلب خواهد شد. او مثل اروسترات سفیه معبد دیان را آتش نزده است تا اسمش در جراید و کتاب‌های درسی کودکان بیاید.
و این به گمان من به خودی خود بسیار زیباست!

یاروسلاو هاشک

شوایک سرباز پاکدل / یاروسلاو هاشک / ایرج پزشک‌زاد / کتاب زمان / چاپ دوم / تابستان ۱۳۸۳

Labels:

"لغت "شوايك

در فرهنگ لغت بگرديد و لغت" شوايك" را پيدا كنيد. اگر آن را نيافتيد سريعاً به كتابفروشی ما يا هر كتابفروشی كه در مسير امروزتان بود مراجعه كرده و يك جلد كتاب چهار جلدی (!) شوایک را مطالبه كنيد. آن وقت كامـلاً با دنيای شوايك آشنا مي‌شويد. بعد از آن اگر فرصت كرديد يك نظر هم برای ما كنار بگذاريد! شايد هم بخواهيد به دفتر كار آن لغت‌نامه يك سری بزنيد تا يك لغت جديد به ثبت برسانيد.

Labels:

این ماه (شوایک- سرباز پاکدل) اثر جاودان نویسنده چک- یاروسلاو هاشک


زمان را کمی به عقب برمی‌گردانیم ؛ نگاه کنید: سرباز«شوایک» دارد از دست‌شویی بیرون می‌آید . حالا کمرش را سفت می‌کند و وارد جنگ اول جهانی می‌شود!!!
20 دي 1385

Labels:

بارون درخت نشین


چگونه می‌توان هم از مردم گریخت و هم از نزدیک با ایشان، و برایشان، زندگی کرد؟ چگونه می توان هم به زندگی آدمیان و قراردادهای دیرینة آن پشت پا زد و هم برای آنان، وبه کمک خودشان، زندگی نو و نظم نوینی را جستجو کرد؟ بارون درخت نشین به این پرسش ها پاسخ می‌گوید. پاسخی نه با وعظ و نظریه‌پردازی که با خود زندگی‌اش، با شیوة زیستن اش می‌آموزد که برای آدم همه چیز شدنی است؛ تنها به این شرط که بخواهد و بهای آن را بپردازد.
بارون روندو از سنت های کهنه و قیدهای بی چون وچرای اجتماعی می‌گریزد و شیوه‌ای زیستن را برای خود برمی‌گزیند که دیگر کوچکترین همانندگی با زندگی مردمان ندارد. زمین سفت و آشنای زیر پا را رها می‌کند و به زندگی در راه پیچاپیچ و لرزان بالای درختان می‌رود، یعنی می‌توان گفت که دنیای دیگری را جایگاه خود می‌کند. اما نه این که در« برج عاج» بنشیند. فاصله گرفتنش از زمین برای دوری جستن از مردم نیست. برعکس؛ پنداری در جستجوی میدان دید گسترده تری به میان شاخ و برگ درختان می‌رود تا همه چیز را بهتر و بیشتر ببیند، تا بهتر بتواند به آنچه برایش « شورش» کرده است عمل کند.

مقدمه مترجم بر رمان / بارون درخت نشین / ایتالو کالوینو / مهدی سحابی / نشر نگاه

Labels:

ايتالو كالوينو و "بارون درخت نشين" در كتاب قرن


تو داری شروع به خواندن داستان جديد ايتالو كالوينو می‌كنی .آرام بگير حواست را جمع كن. تمام افكار ديگررا از سر دور كن. بگذار دنيايي كه تو را احاطه كرده در پس ابر پنهان شود. از آن سو ، مثل هميشه تلويزيون روشن است. پس بهتر است در را ببندی. فورا به همه بگو : نه نمی‌خواهم تلويزيون تماشا كنم! اگر صدايت را نمی‌شنوند بلندتر بگو:دارم كتاب می‌خوانم ، نمی‌خواهم كسی مزاحم شود. با اين سرو صداها شايد حرفهايت را نشنيده باشند. بلندتر بگو ، فرياد بزن:دارم داستان جديد ايتالو كالوينو را می‌خوانم!


فصل اول كتاب "اگر شبی از شبهای زمستان مسافری" اثر ايتالو كالوينو

Labels:

اندر باب چگونگی به شوی رفتن دختران دم‌بخت به تعجيل فراوان

(يا، چگونه يك كدبانوی مدبر (!) می‌خواست دخترانش را سرو سامان‌بدهد؟)
صغيروكبير، فرض‌شان بر‌ايـن است‌كه‌، مرد مجرد پول ‌و ‌پله‌دار قاعدتاً زن مي‌خواهد. ‌‌وقتـی ‌‌چنين‌ مردی در شهرستانی ‌كـم ‌جمعيت مقيم می شـود آن ‌وقت همه خانواده‌هائی كه دختر دارند. . . . . بگذريم
روزی، خانم "بنت" به شوهرش گفـت :آقای‌‌ بنت ‌عزيز، شنيده‌ای كه ملك "ندرفيلد" را بالاَخره ‌اجاره‌ داده‌اند ؟
آقای بنت درجواب‌ گفت‌ كه نه، نشنيده است.
خانم بنت ‌گفت: «ولی اجاره شده. همين الآن خانم"لانگ" اين‌جا بوده و سير تا پيازش را تعريف‌كرده»
آقای بنت جوابی نداد.
زنش بی‌طاقت شد و با صدای بلند گفت: «نمی‌خواهی ‌بـدانـی ‌چـه كسی ‌اجاره‌اش‌كرده؟
آقای بنت، كتابی را كه دردست داشت، روی ميزگذاشت و گفت: تو اصرار داری به‌من بگوئی. باشد بگو، گوش‌ می‌كنم!
همين دعوت كافی بود تا خانم بنت سخن آغازكند:بله، عزيزم، بايد بدانی كه...

برگرفته و با اندكی تغييراز رمان غرور و تعصب/ دوشيزه جِين آستين/ ترجمة رضا رضائی/ نشر نی / چاپ اول : 1385

Labels:

اندرباب ازچشم افتادن جنتلمن متشخصی به يك چشم بر‌هم زدن


پنج دقيقه‌هم از ورودش به مجلس ميهمانی نگذشته بود كه اين خبر دهان به دهان‌گشت كه سالی ده‌هزار پوند عايدی دارد. آقايان او را نمونه ‌يك مرد تمام عيار می‌‌دانستند، و خانم‌ها هم می‌گفتند او خيلی خوش‌قيافه‌تر ازدوستش است، و...
اما به يكباره معلوم شد كه خيلي مغرور است، خودش را بالاتر از ديگران می‌داند و حتی اين گونه "مجالس عالی" را، درسطح خود نمی‌داند! خلاصه طوری شد كه با آن ‌همه ملك و املاك كه داشت كاملاً از چشم افتاد و حتی شد آدم
نامطبوعی كه به‌هيچ وجه نمی‌شد او را تحمل‌كرد!

برگرفته از غرور‌و‌تعصب/ دوشيزه جين آستين/ ترجمه رضا‌رضايی/ نشر نی/ چاپ اول: 1385

Labels:

زنده باد دوچرخه ! زنده باد رمان



اغلب كسانی كه با اين‌كتابفروشی ونوع فعاليتش آشنا شده‌اند نگران دخل و خرج ما هستند .... اما راستش ما خيلی هم نگران نيستيم خدا خودش روزی رسان است! می دانيد؟ پيش ازكتابفروشی دراين محل يك جگركی مستقربود . ما اين" سنگر" را فتح! كرديم و حالاهمه چيزسرجای خودش قراردارد: در يك سوي كتاب قرن آرايشگاه مردانه برادران مهدوی وخياطی حميدخان...ودر طرف ديگرش سوپرگوشت مهدی وميوه فروشی محسن آقا و خشكشويی و . . . دست آخر قنادی لرد!
از همان اول هم آرزوی ما اين بودكه كتابفروشی خود را خارج ازراستة كتابفروشی ها _ كه كنارهم گارد گرفته اند _ وخارج از منطقة مركزی شهر ايجاد كنيم : جايی مثل اينجا، درست درميان مردم كوچه وخيابان وبرای آنها...
حالا هركس خواست بگويد خيالبافی است ، مجسم كردنش كه ماليات ندارد! چه ديدني خواهد بود صحنه ای كه يك خانم خانه دار باعجله رمانی را درون زنبيل "مايحتاج روزانه" اش مي اندازد وخارج مي شود. قشنگ خواهد بود براندازكردن مردی ميانه سالی كه نايلكس كتابش را به يك دست گرفته و تافتون داغی را در دست ديگرش پهن كرده است . البته كه آرزوی خيلی هاست – بخصوص خودما كه پای جوان و نوجوان به اين كتاب رويا بازشود . واقعا كه دراين صحنة تخيلی جای ‌آن دختر و پسر‌جوان و نوجوان چقدر خالی است. هرچه باشد آنها و اين كار، هردو جوانند و بايد به استقبال هم بيايند!
بگذريم، شيرين ترازهمه وقتی است كه مادر در آشپزخانه دخترش را صدا می زند و می‌دهد تا چند صفحه از رمان را با صدای بلند برايش بخواند. درگوشه هال كنارآشپزخانه ، پسركوچولوماشينش را گاه به گاه متوقف كرده و گوشهايش را تيزمي كند تا داستان را بشنود . بعيداست كه چيززيادی ازآن سردربياورد. پسرك هنوزبه دبستان نرفته – اما ادا واطوارخواهرش ولحن اوكه گاهی خيلی احساساتی می شود وگاهی شيطنت بار برايش شنيدنی است . . .
فردا ، مادر داخل صف خريد ميوه ايستاده و دوخانم پشت سرش دارند از رمانی حرف مي‌زنند كه او هم تازه خوانده . اما ديگر نوبتش نزديك شده. خيلی دلش می‌خواست در اين گفتگو شركت كند . افسوس!
امروز ديگرچندسالی است كه از آن ايام‌گذشته . پسرك ديگر چندان كوچك نيست اما وقتی چشمش به كتابی می افتد خاطره ای مبهم در وجودش زنده می شود : " . . . با صدای خواهرش آرام آرام و ماشين اسباب بازی به دست به خواب می رفت . . . " حالا او سال اول راهنمايی است . . . فرياد می زند مامان ببين چی خريده ام .گوش كن! چطور می‌خونم ؟ راستی من بهتر می‌خونم يا . . ؟
قنادی لرد را می‌گفتم ، قبل از رفتن به آنجا اول می‌توانيد جلوی كتابفروشی كوچك ما با چند جمله از رمان اين ماه ذهنتان را معطر كنيد وبعد درقنادی كامتان را شيرين كنيد.
يك خاطره راهيچ وقت فراموش نمی‌كنم . خدارفتگان شما را بيامرزد. مادرم خدا بيامرز مرا رمان‌خوان كرد. چندان سوادی نداشت و وقتی عشق داشتن يك دوچرخه به سرم افتاد از من گروكشی كرد . خواست تا داستان بابالنگ دراز را برايش بخوانم . اولش برايم خيلی زور داشت ولی چند روزبعد وقتی به صفحات آخر رسيدم ناراحت بودم چون دلم نمي خواست به اين زودی تمام شود . . . مادرم‌گفت از بابات می‌خوام امسال برات دوچرخه بخره : آخ جون دوچرخه ! پاك فراموش كرده بودم . اما چرا ديگه امسال ؟ همين امروز ! همين امروز!
"كتاب قرن"

در ويترين كتابفروشی

استمداد جهت شناسـايي
آيا اين مرد را می‌شناسيد؟

تصويربالا – مردی بالای چهل –چند وقتی اسـت كه به اين كتـابفـروشـی مراجعه وطلب خوراك می نمايد. اهل كدام ديار است نمی‌دانم. فارسی نمی داند ولی به چندين زبان بيگـانه مسلط است. از مردم گريزان است. سخن نمی گويـد مگر به ضرورت و به زبان اشاره،كم می‌خورد، كم می‌خوابد و خستگی نمی‌شناسد.
آفتاب رابسياردوست دارد _مثل كسی كه سالها ازآن محروم بوده_ و صبح تا به غروب در پارك و مناطق اطراف زير نور خورشيد ازطبيعت و غيرآن، پرده پشت پرده، نقش می‌كشد. تنها حوالی غروب است كه در حجرة كتابفروشی ما "آفتابی" می شود و باز بی‌وقفه آفتاب را نقاشی می‌كند.
البته پيداست كه نقاشی است قابل ، مع الاسف چون زبان ما نمی‌داند بنده تا‌بحال جز نامش (وينسنت يا ونسـان) چيزی ازاو دستگيرم نشد الا اينكه عاشق است و دانستن اين هم، فهم زبان نمی‌خواهد.
ترجيحاً ازرفقای زبان‌دان تقاضای كمك عاجل دارم!

دارالكتاب قرن _ نيری كتابچی

اضافه كنم : عجالتـاً و ازبرای تأمين معاش روزانة او (و صد البتـه خودم) تابلوهايش به قيمت بسيار مناسب به حراج گذاشته‌ام .ضمناً جهت كسب اطلاعات بيشتر داخل مغازه شده ، ازفروشنده توضيح خواسته و يا شخصاً آنچه از مشخصات نامبرده كه مشروحاً در تابلوها نوشته‌ام بخوانيد. بيشتر دردسر نمی‌دهم. و السلام.

Labels:

كپی كردن ازآثارنقاشان بزرگ همچون اجرائی متفاوت از يك اثرموسيقی

بگذار تو را بگويم‌ كه ‌‌تابلوی ‌نقاشان ‌بزرگ ‌همچون ‌"ميله"‌ را به ‌چه‌ منظور كپيه می‌كنم و درآن چه نكاتی می‌جويم ازما نگارگران هميشه انتظار دارند، نقاشی كشيده و فقط آفريننده باشيم. بسيارخوب! اما چرا در موسيقی چنين توقعی ندارند. هنگامی كه يكی از آهنگ‌های بتهوون را مي‌نوازند مگر قريحه و ذوق و شيوة نوازندگی و ‌اجرای ويژة خودرا به كار نمی‌برند. مگر نه آن است كه در موسيقی و بخصوص در آواز، سليقه و ابتكار خود نوازنده يا خواننده مؤثر است، اگر چنين نبود، پس بايد فقط خود‌آهنگساز دارای ارزش هنری باشد و آثارش را فقط خود اجرا نمايد.

نامه‌های ون‌گوگ/ ترجمة رضا فروزی

Labels:

تابلوی سيب زمينی خورها از زبان ونگوگ


تمامی سعی من برآن بودكه ‌حالت ‌اين ‌مردم‌را، كه در نور كمرنگ چراغ ‌سيب‌زمينی ‌می‌خوردند، نشان‌دهم سيب‌زمينی‌هايی ‌كه با دست‌های خودشان از زمين كنده، و با همان دستها، توی بشقاب گذاشته‌اند.
همين حالت بيانگر‌فرهنگ ‌روستايی ‌و ‌ابتدايی ‌آنهاست كه‌ چه ‌‌صادقانه طعام خود را كسب كرده‌اند. من در‌پی آن بودم‌كه، از برداشتهای خودم از راه و رسم‌ زندگی‌آنان، تصويری ‌ارائه ‌دهم- مفهومی كه بسيار متفاوت با چيزی است كه مردم متمدن از آن برخوردارند. از اين روی اصرار نمی‌ورزم كه بيننده، در همان لحظة نخست، آن را دوست بدارد يا تحسين كند.
من شخصاً متقاعد شده‌ام كه در نشان دادن جذابيتهای قومی اين گروه نتيجة بهتری خواهم گرفت تا در نماياندن خشونتهايشان. من فكر می‌كنم كه دختر دهاتی مفلوك، با دامن و بالاتنة لكه‌آلود و غبار‌گرفتة آبی‌اش، زيباتر از آن خانم متمدن شهری است. اگر تصوير روستائيان بوی چربی خوك و دود و بخار سيب‌زمينی می‌دهد، چه باك. اين كه چيز ناخوشايندی نيست، همان‌طور‌ كه بوی‌ پِهِن‌ اصطبل ‌و‌آخور توجيه‌پذير است و به آن مكان متعلق، برخاستن عطر گندم يا ذرت و سيب‌زمينی از يك مزرعه نيز به همان اندازه پذيرفتنی است كه برخاستن بوی كود‌حيوانی از آن...



از كتاب نامه های ونگوگ

Labels:

آفتاب

آفتاب
آفتاب روي زمين آفتابگردان
بگو به من چه كرده اي با ماه؟
او در آسمان است و من بر زمين
اما هر دو يك تقدير داريم
چون دور خود مي چرخيم
مانند ديوانه ها در خانه مجانين
روبر دسنوس/سايه سرمست/ ترجمه زهرا تعميدي
Le soleil
Soleil en terre,tournesol,
Dis-moi qu'as-tu fait de la lune?
Elle est au ciel, moi sur le sol,
Mais nous avons, meme fortune
Car sur nous-meme nous tournons
Comme des fous au cabanon.
Robert Desnos

Labels:

نظر شما چيست؟

نگاهی روانشناختی به زندگی ونسان ون گوگ
هلندی سرگردان
http://www.sharghnewspaper.com/850604/html/dannesh.htm

Labels:

وان‌گوگ كـه بـود؟


وان گوگ يكی از کسان كميابی بود كه سفر زندگی را از طريق شاهراه در پيش نمی‌گيرند، يعنی جاده‌ای كه كوفته شده و قافله بشريت عادی آن را می‌پيمايد و آرام آرام، بی‌دغدغه گم شدنی به پايان می‌رساند. مردانی چون وان‌گوگ به كوره‌راهی باريك و سنگلاخ پای می‌نهند، راهی سردرگم و پيچ در پيچ كه از هيچ سو به مقصد نمی‌پيوندد؛ در واقع مقصد اينان دست نيافتنی است، زيرا سر خود را بالا نگاه می‌دارند و بر افق پهناور و دور نظر می‌دوزند و هر چه پيشتر می‌روند،‌ افق دورتر می‌نمايد.
در نامه‌ای به برادرش نوشت: ‌«گاهی چنين احساس می‌كنم كه سوار بر كشتی‌ای هستم كه در كام طوفان است، اين هنگامی است كه دغدغه‌ها و غم‌ها بيش از حد به من روی می‌آورند؛ باری، گرچه می‌دانم كه دريا خطرهائی پيش می‌آورد و در او بيم غرق شدن می‌رود، با اينهمه دريا را خيلی دوست دارم و در مقابل خطرهای آينده احساس آرامشی می‌كنم.»
مقدمه بر كتاب شور زندگی/ ترجمه دكتر اسلامی ندوشن

Labels:

چیستم من در چشم غالب مردم؟

دلم می‌خواهد به روشنی منظور مرا از مفهوم هنر دريابی. آنچه من به دنبالش هستم آن نقطه لعنتی و سخت است كه، در عين حال، فكر نمی‌كنم دست نيافتنی و ناممكن باشد. من می‌خواهم بدانسان نقاشی کنم كه مردم را منقلب كند. حال می‌خواهد اندام باشد يا منظره. و آرزو می‌كنم بتوانم احساسم را، در اوج خودش، با آن نمايش دهم منظورم نه افسردگی رمانتيك، كه غمی جدی و صميمی است. و می‌خواهم آنقدر ادامه دهم تا همه از آثارم بگويند. بگويند كه او عميقاً حس می‌كرد. بگويند خشن بود. من چيستم در چشم غالب مردم؟ ‌موجودی بی‌اهميت، آدمی غير عادی، مردی نا‌موفق، كسی كه هيچ منزلتی در اجتماع ندارد و نخواهد داشت. بگذار مختصرش كنم، خفيف‌تر از خفيف، بسيار خـوب. آنگاه است كه دلم می‌‌خواهد كارهايم را ارائه دهم، تا ببينند آن‌چيزی را كه در قلب مشتعل اين انسان نامأنوس هست- در اين هيچ‌كس. اين است مفهوم جاه‌طلبی من. اينكه در من، ‌بيش از خشم،‌ عشـق ببينند!
نامه‌های وان‌گوگ/ ترجمه ‌رضا فروزی

Labels:

...

سرنوشت وان گوگ چنين بود. رانده شده اجتماع، بی‌نصيب از لذايذ زندگی و محروم از هر نوع خوشبختی. با اين وصف برای رسيدن به هدف‌های هنری خود چنان مصمم و با اراده بود و چنان پا‌فشاری و سرسختی می‌كرد كه قهرمان عصرخود شد. آثارش، رؤيايی و تحت تأثير خواب و مستی و خيال نبود، بلكه از طبيعت و حقايق زندگی سرچشمه می‌گرفت. به ادبيات گذشته و معاصر علاقه بسيار داشت و هر كتاب تازه‌ای درباره هنر نقاشی و ادبيات به دستش می‌رسيد، بلافاصله می‌خواند.
كتاب و حقايق زندگی و هنر در نظرم يكی است. من كسی را كه از حقايق زندگی به‌دور است موجود افسرده‌ای می‌دانم... اگر هنر را در حقايق زندگی نمی‌جستم، زندگی را بيهوده و بی‌معنی می‌پنداشتم.
ونسان وان گوگ

Labels:

خطی از شوريدگی تا جنون

با سنت اگزوپری و نيكلای گوگول وداع نخواهيم كرد ، هرگز ! هرچند سالهاست ما را به خودگذاشته و ترك گفتـه‌اند. زيبانيست آيا زنده ماندن يادنويسندگان بزرگ و انديشه آنها در وجود خوانندگان آثارشان پس از اين همه سال ؟!گيريم كه مـرگ بسيار زودتر و نامنتظرتر، بر جان نخبگان جامعه بشری چنگ اندازد، اما شاهكارهای جاودان اينان در سطرسطر خود سرود بی‌مرگی می‌خوانند: آری شاهكارهای واقعی ـ برخلاف آنها كه ازفرط تب زود به عرق مي‌نشينند ـ تاريخ مصرف و انقضايی ندارند.
بياييم فارغ از هياهوی "پرفروش‌های" كم فروغ و بی‌مايه از وجود اين سرمايه‌های ابدی بهره برگيريم. به‌كلام "شمس تبريز" ‌بيانديشيم ‌كه مي‌گفت:‌‌‌"عالم همـه قديم اسـت" و دست‌كم گاهی سراغي از كلاسيك‌های ادبيات و هنرجهان بگيريم و باور شمس را تجربه كنيم تا دريابيم كه هيچ پديده‌ای و هيچ انديشه و احساس تازه و با ارزشی نيست كه از گذشته بی‌بهره بوده باشد.
اين بار ونسان‌ونگوگ انسان‌دوسـت‌و‌‌ نقاش‌هلندی، هنرمندی ازتبار‌‌رنج، اوكه معدنچيان "بوريناژ" مسيح دوم اش ناميدند ميهمان‌ ماست. هنرمنـدی سرگشـته و شوريده كه زندگـي و زشت و زيباي آن را ازدل رنج بيرون كشيـد و خواست آفتاب را با خود به اعماق تاريك زمين ببرد؛‌ آنجاكه كارگران سياه روز معدن از كودك و بزرگ تا زن و مرد در تيرگی پيش‌از‌طلوع در‌آن فرو‌‌می‌شدند وغروب‌‌ ‌،‌ در‌غياب روشنايی ، از‌آن بر‌می‌آمدند.
امروز وقتی به تابلوهای رنگ رنگ و سوزان او - مردی كه خورشيد را دوست می‌داشت- می‌نگريم آيا باور خواهيم ‌كرد كه در تمام عمر كوتاه و پربارش تنها يكي از تابلوهايش به فروش رفت؟! بياييد نخست باهم سرگذشت زندگی اش را بخوانيم و آنگاه به تابلوهايش چشم بدوزيم تا زيبايي عميق و معرفت بزرگی راكه از صافی رنج انسانی عبور كرده دريابيم.
به ياد‌آوريـم پيش‌بينـی نيكلای گوگول را كه بيان رنج بسياری از هنرمندان ناكام زمانه بوده است: « اطمينان دارم كه بعد از من،‌ نام من از من خوشبخـت‌تر خواهد‌شد»
كتاب قرن ـ مرداد٨٥

Labels:

زندگی و آثار شور‌انگيز ونسان وان گوگ نقاش هلندی در كتابفروشی كوچک ما



اكنون ميزبان وان گوگ هستيم

Labels:

خانم ها ! آقايان

خانم‌ها! آقايان! گوگول يك قرن و نيم پيش مرده است پس زنـده بـاد گوگول


ديروز اگزوپری و شازده كوچولويش را خوانديم و در خود فرو رفتيم و شايد كمی هم دلمان گرفت. پس چطور است حالا گوگول را بخوانيم و كمی هم بخنديم؛ و اگر خوانده‌ايم دوباره بخوانيم و اين بار، با هم. گوگول پدر داستان ‌نويسی روس و نويسنده‌ای است برای تمام فصول. كافـی است يک ‌بار داستان‌هايش را بخوانيم تا بفهميم از چه معجون غريبی تا‌كنون محروم مانده‌ايم: ‌از داستان كوتاه شنل (كه نويسندگان بزرگ روس اعتراف می‌كنند همه از زير آن بيرون آمده‌اند) تا داستان دماغ يا يادداشت‌های يک ديوانه و ... تا تنـها رمان بلندش نفوس مرده كه متأسفانه سال‌هاست از آن ترجمه‌ای چاپ نشده است.
آری ما به طنز و خنده هم نياز داريم و بايد گوگول را بخوانيم تا كمی هم بخنديم‌: به دنيا، به زندگی، به كسالت باری و پيش پا افتادگی آن؛ بخنديم به انسان، سرشت و سرنوشت او، بخنديم به اين موجود حقير، كه اغلب كمتر از لباس تنش می‌ارزد... اما مبادا از برخی شباهت‌ها هراسان شويم. نه،‌ البته كه شباهتی در ميان نيست؛ البته كه ما و اعمالمان اصلاً خنده ‌دار و حقير نيست؛ البته كه اين‌ها فقط داستان‌هايی غير واقعی برای خنده و تفريح است. فقط و فقط برای خنده(!) ای‌كاش هميـن حالا خود گوگول در مقدمه‌ای بر داستان‌هايش هرگونه شباهت قهرمان‌هايش را به اشخاص حقيقی اكيداً تكذيب كند و آن را حاصل تصادف معرفی نمايد(!) اصلا ً چه دليلی دارد كه آدم‌های داستانش بعد از دو قرن، اين قدر به ما شباهت داشته باشند. واقعا ً هم كه جز تصادف دليلی نمی‌تواند وجود داشته ‌باشد. همان‌طور كـه می‌دانيم و خود گوگول هم می‌گويد، تصادف هم مثل خيلـی چيزهای ديگر، اتفاق می افتد.

نيری

Labels:

پوپريشچين دوست داشتنی، قهرمان داستان يادداشتها، برداشت اول

او نيز همچون ما سالها به خوشی بر قلمرو محدود خويش فرمانروايی می‌كرده تا زمانی كه پا خارج از آن می‌گذارد و تمنای عشقی را می‌كند كه بسيار از او فاصله دارد. او می‌خواهد دنيايش را گسترده كند اما با ناباوری تمام می بيند تمام شالوده‌های زندگيش بر هم ريخته است. آيا او براستی يک نجيب‌زاده است؟ آيا زيبا و جوان است ؟ در تنهايی از خود تصوير خيالی زيبا و بی‌نقصی ساخته بوده است، اما تصوير تا زمانی استوار و دور از گزند می‌ماند كه عرضه نمی‌شود. وقتی می‌خواهيد چون سايه از كنار سايرين عبور كنيد، آنها احتياجی نمی‌بينند بشناسندتان و شما هم لزومی نمی بينيد تغييری كنيد! پس حالا پوپريشچين خود را ميبيند حقير، خجالتی، بی پول، زشت، پير و اطرافيانی كه همه از او بالاترند! گويی تازه چشم به جهان گشوده وتازه با واقعيات آشنا می شود.
تا قبل از سوفی پوپريشچين تنها آدم سياره خودش است كه در آن، خود پادشاه، فرمانروا، تحسين كننده و پايه گذار قوانين ميباشد. بهايی كه پوپريشچين برای عشقش و برای پا فراتر گذاشتن از زندگی محدودش كه هيچ ارتباط محكمی با سايرين در آن نبوده می‌پردازد بسيار سنگين است. سلامت روانش را از دست می‌دهد چون نمی‌خواهد واقعيت وجودش را باور كند! ديوانه می‌شود ، چون ديگر كار از كار گذشته و توان تغيير هم ندارد! به دنيای تخيل و معجزه چنگ می‌زند و دنيايی نو پايه می‌ريزد. در رؤيا او پادشاه اسپانياست چون نمی‌خواهد حقير و بدبخت باشد و كسی او را به پشيزی نگيرد.
در تمام مدت شاهد تلاش پوپريشچين عزيزمان هستيم كه در ما حس همدردی را زنده می‌كند و چه بسا كه در او خودمان را می‌بينيم در راهی كه بی‌سرانجام است. او نيز خود ميداند كه تلاشش واقعی نيست زيباست اما بر اساس قوانين اين جهانی نيست!در اصل او سراپا خواهش است نه تلاش! قهرمان داستان ما به قله بلند معرفت دست نمی‌يابد كه لذتهای دنيا همه برايش هيچ وپوچ شوند او انسانی است شكست خورده كه ديگر در نبرد زندگی جا ‌خالی كرده است. پوپريشچين می‌خواهد بچه شود و در آغوش مادرش آرام گيرد چون توانايی مبارزه يک انسان بالغ و مصمم كه می‌تواند تخيل را به واقعيت تبديل كند، ندارد.

Labels:

گپی كوچک پيرامون يادداشتهای يک ديوانه و گوگول‌: شما هم نظرتان را بگوييد

...ساعت از دوازده ونيم هم گذشته وآقای مدير كل هنوز از اتاق خوابش بيرون نيامده است. اما حدود ساعت دو ونيم اتفاقی افتاد كه قلم از نوشتنش عاجز است. در باز شد. فكر كردم حتما آقای مدير كل است. از جا پريدم وكاغذها را چنگ زدم، اما دخترش بود، خودش، بانوی من. خدايا چه لباسی پوشيده بود! لباسش سفيد بود همچون يک قو. چه شكوهی! وقتی نگاهم كرد، مثل خورشيدی بود كه می درخشيد، قسم می خورم. با سر سلام كرد و پرسيد:« پاپا اينجا بود؟» چه صدايی ، درست عين يک قناری! نزديک بود بگويم: تو را به خدا بانوی من مرا نكشيد اما اگر اين خواست شماست، بگذاريد تا با دست شريف خودتان اين كار انجام بگيرد!...

يادداشتهای يک ديوانه


تقريبا تمام قصه های گوگول كمدی‌های سرگرم كننده‌ای هستند كه با هيچ وپوچ شروع می‌شوند ، با هيچ و پوچ ادامه می‌يابند و به اشك ختم می‌شوند ، و در پايان زندگی نام می‌گيرند. قصه‌هايش همگی همين طورند: اولش سرگرم كننده، سپس غم! زندگی خود ما هم چنين است : اولش سرگرم كننده، و بعد غم . چقدر شعر، چقدر فلسفه، وچقدر حقيقت اينجا نهفته است .
قسمتی از مقاله بلينسكی در نقد گوگول

Labels:

آدرس سايت

سلام به دوستان كتاب قرن



سلام به دوستان كتاب قـرن


بعد از دو ماه بالاخره فرصتی دست داد تا با شما عزيزان سخنی داشته باشيم؛ شـازده كوچولوی ما برای عزيمت به سياره خودش رخت سفر می‌بندد، زمين با تمامی زيبايی‌هايش برای دل كوچک او خشـک و سـيخ سـيخ و شـوره‌زار است. او برای ما يک آسمان ستاره می‌گذارد تا هرگاه كه نگاهشان كنيم ياد خنده‌های زيبايش، كودكيمان را در ‌ما زنده كند!
اكـنون كتابـی ديـگر كه بی‌صبرانه مشتاق شمـاست تا وقتی كوچک از حضورتـان بگيرد:
« يادداشت‌های يک ديوانه» اثر نيكلای گوگول «پدر داستان كوتاه» است. اين كتاب شامل هشت قصه می‌باشد. می‌توانيد يک فنجان چای بريزيد و عصر روز جمعه‌تان را با خواندن آن به‌ياد‌ماندنی كنيد، يا در يک ميهمانی كوچک ، اين كتاب عزيز را دست به دست بدهيد تا همه برای هم بلند بخوانند و در تجربه كوتاه زندگی يک ديوانه شريـک شوند، يا خسته از كار روزانه، شب‌هنـگام در بستر بخوانيدش و خودتان ببينيد چگونه روزتان را متفاوت خواهد ساخت‌! راستـی اگر دلتان خواست در حاشيه لحظاتی كه با كتاب داشتيد برايمان بنويسيد.

شاملو می‌گفت: «وقتی چيزی را می‌خواهيد نبايد دستتان را به سويش دراز كنيد، بايد خودتان را با تمام وجود رويش پرتاب كنيد!» واقعا ً هم فقط خواستن كافی نيست بايد ازهمه وجود مايه گذاشت. ما چنين كرده‌ايم! با اين همه ادامه راه ما و رسيدن به اهداف بزرگ آن جز با حمايت شما مقدور نيست. شما هم همراهمان شويد! بنويسيد، بخوانيد، دوستان خود را با ما همراه نماييد، نقش خـويش را بازی كنيد و خودتان را عضو كلوپـی نوپا بدانيد كه می‌خواهد «رُمـان» را دوست و رفيـق هميشگی خود كند...


نمايشگاه و فروشگاه كتاب قرن


گام دوم

نمایشگاه و فروشگاه «کتاب قرن» معرفی میکند؛


«یادداشت‌های یک دیوانه»

اثر طنزپرداز شهیر و پدر داستان کوتاه

«نیکلای گوگول»

ترجمه خشایار دیهیمی


بعد از کتاب « شازده کوچولو» که شما را با کودکی‌تان آشتی میداد، این‌بار پیشنهاد ما کتاب:

«یادداشت‌های یک دیوانه» است که در کنار خود هفت داستان دیگر را نیز شامل میشود؛

شنل ـ شاهکار گوگول ـ داستان کارمندی حقیر و بیچاره است که با هزار زحمت پالتویی می‌خرد، ولی ۰۰۰

یادداشت‌های یک دیوانه، شما را سایه به سایه با کارمندی همراه میکند که قدم در راه جنون گذاشته است و ۰۰۰

داستان دماغ، با امری محال آغاز میشود: صاحب منصبی صبح برمی‌خیزد و می‌بیند که جای دماغ در صورتش خالیست۰۰۰

و پنج داستان تلخ و شیرین دیگر...

فنجانی چای، کتابی از گوگول، و عصر جمعه‌ای به یادماندنی

آقایان بیایید ماه را نجات دهیم چون قرار است زمین روی آن فرود بیاید۰۰۰

«یادداشت‌های یک دیوانه »

گام اول

یک کتاب فروشی: یک ماه ، یک کتاب

(گامی نو در عرصه ترویج فرهنگ کتاب و کتابخوانی)

بدون یکی، بسیار را نمی توان درک کرد؛ افلاطون

هم اکنون در گوشه ای از شهر نمایشگاهی بر پا ساخته ایم از " تنها یک کتاب "، تا آنچه را که در نظر بدان باور داشته ایم در عمل به آزمون بگذاریم . این حلقه ای است نو یافته از کتاب و کتابخوانی!

اعتقاد ما بر این است که اکتفا کردن محض به کتابفروشی های سنـّتی موجود، به معنای بی هویت ساختن و زنده به گور کردن هزاران کتاب نامدار در قفسه های تنگ و انبوه یک کتابفروشی است

ما بر این باوریم که باید حرمت کتاب های ارجمند را به آنها بازگرداند. به راستی « چه خواهد شد اگر هر کتاب نامدار در زمانی کوتاه خوانندگانی بسیار داشته باشد؟» جز این است که بدین سان هر اثر جاودان ادبی و هنری که سالهاست شهرت و محبوبیتی جهانی یافته، در کشور ما نیز میان مردم رفته و شور و حرکت خواهد آفرید؟ لذا هدف ما چنین است؛

" ارج نهادن به یک کتاب از میان هزاران "


با این رویکرد، امکان آن نیز فراهم خواهد آمد تا برداشت ها و ایده های شما دانشجویان، هنرجویان، و چه بسا اساتید و هنرمندان عزیز را _چنانچه بر ما منـّت نهند_در قالب آثار هنری و ادبی،و در خدمت معرفی همان اثر و نویسنده به نمایش بگذاریم.آثاری از قبیل نقد و تفسیر اثر یا ترجمه متون، طراحی، نقاشی، کاریکاتور، گرافیک، عکاسی، مجسمه سازی، عروسک سازی، خطاطی...و حتی چه بسا موسیقی، نمایش، نورپردازی و صحنه آرایی ...

از شما دعوت می کنیم تا از مجموعه نو پای ما دیدن نمایید. در نخستین گام، انتخاب ما کتاب "شازده کوچولو" نوشته آنتوان دو سَنت اگزوپری است

هزاران کیلومتر،با گام اول آغاز میشود. ما آغازگر راهی نو هستیم که استمرار آن در گرو حمایت همراهی شماست!

کتاب همچون دوست، باید اندک باشد و برگزیده ؛ پاترسن

نمایشگاه و فروشگاه کتاب قرن

بزرگراه جلال آل احمد ـ خیابان شهرآرا(آرش مهر) ـ ضلع شمالی پارک شهرآرا(گل افشان) ـ پلاک بیست و هشت


88282651_2

Labels: